X
تبلیغات
نفس های عاشقانه

نفس های عاشقانه

نامه یک بچه خیلی جالبه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:11 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

پرودگارا

پروردگارا

درخانه فقیرانه خود

من چیزی دارم

که تو

درعرش کبریایی خودنداری

که من ،چون تویی دارم

توچون خودی نداری...........
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:25 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

جالبه

دوٍٍٍٍٍستی

برای دوستی کسی روانتخاب کن که قلبش بزرگ باشه

 که نخوای برای اینکه توقلبش جابشی خودت وکوچیک کنی

خدا

می دونی وقتی خداداشت بدرقت می کردبهت چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری.من همه جاباهاتم تنها

نیستی.توکوله بارت عشق میذارم که بگذری

قلب میذارم که جابدی .اشک میدم که همراهیت کنه ومرگ که بدونی برمی گردی پیشم

عشق

یک عشق عروج است ورسیدن به کمال

یک عشق غوغای درون است وتمنای وصال

یک عشق سکوت است وسخن گفتن چشم

یک عشق خیال است وخیال است و

خیال.......

اعتماد

پروازاعتمادرا

بایکدیگرتجربه کنیم

وگرنه می شکنیم

بالهای دوستیمان را.............

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:25 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

درد عشق کشیده هابخونن

فلک کوراست دلم رنجوروویران است.قدم لرزان به سوی کوچه می آیم.دودستم رابه یکدیگرباحرص می سایم.خدایاترس من

 ازچیست؟عروس جشن امشب کیست؟ولی ناگه صدای نعره ام درسازمیمیردودامادشادوخندان ازنگارم بوسه می

 گیرد.صدای شیخ می آید:عروس خانم وکیلم ؟جوابم ده وکیلم؟صدای آشنایی بله می گویدومردم یکصداباهم مبارک

بادمی گویند.آهای مردم شماهرگز نمی دانیدعروسی رابه حجله می رانیدکه تادیروزنگارم بودهمین دیشب کنارم بودمن امشب

 ازخودم ازتوازاین دنیاکه هیچش اعتباری نیست بیزارم..........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 1:25 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

چشمای تو

من فکر چشمای تو ام ، تو بی خیال قلب من
با من بمون ، تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه
فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی
به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

ان قدر غمم زیاده که دارم می سوزم این جا
ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم این جا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من

من فکر چشمای تو ام ، تو بی خیال قلب من
با من بمون ، تنها نرو ، قید همه چی رو نزن

دیگه فکر نمی کنم ، که یه روزی بر می گردی
به چه قیمتی منو ، به خودت وابسته کردی

ان قدر غمم زیاده که دارم
می سوزم این جا
ولی تو خیالتم نیست که دارم می میرم این جا

قلب من آروم نمی شه ، از روزی که رفتی بی من
دیگه برگشتی نداره ، می دونم دلگیری از من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 2:11 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

کنسل

خواهشم اینه بمون و کنسلش کن رفتنو
یا اگه میخواى برى این بار نفرین کن منو

انقدر سرت رو پائین نگیر آتیشم نزن
این تو و این تیغ این شاهرگ هرچه قدر میخواى بزن

تیغو بردار دستامو خط خطی کن تلافیه
یه عمری من زدم به قلبت تو نگفتی کافیه

تو رو بخدا قصم اونطور نگاه نکن به من
لاقل چیزی بگو فحشی بده حرفی بزن

عزیزم دستات نلرزه تیغ اولو بزن
واسه خیانت ها و کم محلی های من

تیغ دوم رو بزن بزار بریزه آبروم
من خیانت کردم اما تو نیاوردی به روم

3 و 4 و 5 و 6 تیغا رو پشت هم بزن
وقت جون دادن هم وایسا و تو چشمام زل بزن

شاید اون لحظه ببینی اشک چشمای منو
بیا با هم آشنا کن تیغ و رگهای منو

نکنه هنوز مهمم
چرا گریه میکنی؟

حالا وقتشه بیای منو راحتم کنی
اگه باز منو ببخشی

دل بسوزونی برام
با چه رویی زنده باشم از خجالتت درام

بزار با دستای پر مهرتو رو به قبله شم
اونطوری شاید قیامت باهات رو برو بشم

تو این دنیا نشد ازت نگه داری کنم
شاید اون دنیا بتونم واسه تو کاره کنم

تیغ دستت دادم
اما عزیزم اینو یادت نره

درد سکوت تو از این تیغم بد تره
نکنه فهمیدی مثل خون تو رگهای منی

که نه میتونی بری نه تیغو راحت میزنی
نکنه میخوای ببخشی نه تورو خدا بزن

اگه بخشیدی عزیزم هی نگاه نکن به من
تو که از خونم گذشتی تو که بخشیدی منو

خواهشن پیشم بمون و کنسلش کن رفتن رو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 1:17 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

دخترتنهای شبهای بی کسی

به چشمان مهربان تو می نویسم حکایت بی نهایت عشق را

اولین شب بی تو...

اولین شبی که بی تو گذشت....

دیشب بارانی تند بارید بارانی که همراه خود از ابرهای تکیده اسمان غم واندوه اورده بود

ومن تنهاتر از همیشه به دنبال تو میگشتم...

اما توهمان قطره بارانی که در دل این زمین سخت فرو رفتی

دیشب بیشتر از هرزمانی جای تورا خالی احساس می کردم

دیشب بیشتر از هر زمانی به روح بلند تو ی بردم

دیشب بیشتر از هر زمانی به تو فکر کردم

اما تو اینجا نبودی

تو به جایی رفته بودی که....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 3:49 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

جالبه

یه روزی ، عشق و دیونگی و فضولی ، داشتند با هم قایم موشک بازی میکردن ، تا نوبت به دیونگی رسید .

 دیونگی همه رو پیدا کرد ، اما هر چی گشت اثری از عشق ندید ، فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته گل سرخ قایم شده ،

 فوراً دیونگی رو خبر کرد . دیونگی هم یک خار بزرگ برداشت و فرو کرد توی بوته گل سرخ ،

 صدای فریاد عشق بلند شد و با صدای اون همه رفتند سراغش دیدن چشماش کور شده .

دیونگی خیلی ناراحت شد و چون خودشو مقصر می دونست تصمیم گرفت تمام عمر عشق رو همراهی کنه .

از اون روز به بعد عشق و دیونگی همیشه با هم اند . وقتی هم که سراغ کسی میرن با هم میرن.

واسه همینه که وقتی کسی عاشق می شه

 هیچی از معشوق نمی بینه، چون دیونگی کورش کرده .!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 3:32 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

دلم می خواهد دستانت را در دستانم بگیرم

و از گرمای وجودت لبریز عشق شوم

دلم می خواهد تو را برای همیشه در آغوش داشته باشم

و نگاهت را در چشمانم حفظ کنم

تو بهانه ای برای من

بهانه ای برای بودن و بودن

برای دیدن و شنیدن

لمس کردن و چشیدن

شب و روز با تو هستم

اما، بدون تو

نگاه خسته ام را در چشمانی می بینم که هیچ گاه معنی بودنم را درک نکرد

کاش می دانستی که بدون تو چه بر من می گذرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 1:58 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

جملات جالب

روزی به او گفتم: در چشمانم نگاه کن و بگو دوستت دارم.روشو برگردوند و گفت:خيلی دوستت دارم چند وقت گذشت و به من ثابت شد که اون روز به من دروغ گفت.او برای هميشه رفت و من فهميدم که زبان عضو دروغگوئيست ولی چشمها هيچ وقت دوروغ نميگويند...

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک ...

خاطره

كتاب دلتنگي هايم را در تاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟

 

دلم یک دنیا برات تنگ است

 با خودم عهد کردم که به تو نیندیشم

 نمی شود نمی توانم خیالت را از خاطرم محو کنم

 وقتی اشک می ریزم شعر سهراب به خاطرم می آید

 که می گوید: بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

 که از حادثه عشق تر است

 و می خندم دانه های اشکم بر روی نوشته هایم می چکد

  دفترم خیس میشود و برای چند لحظه آرام میشوم و

 دوباره تو تمام ذهنم را پر می کنی

 و دوباره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 1:57 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

وقتی کسی را دوست دارید

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

وقتی کسی را دوست دارید ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه

حس می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش

برایتان سنگین ترین غم دنیا ست .

وقتی کسی را دوست دارید ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

وقتی کسی را دوست دارید ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده

اید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، در مواقعی که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن

با او به آرامش می رسید .

وقتی کسی را دوست دارید ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

وقتی کسی را دوست دارید ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

وقتی کسی را دوست دارید ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

وقتی کسی را دوست دارید ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان

فراوان می شوند .

وقتی کسی را دوست دارید ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه

در واقع چنین نباشد .

وقتی کسی را دوست دارید ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان

را آسان می شمارید .

وقتی کسی را دوست دارید ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی

می کنید .

وقتی کسی را دوست دارید ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

وقتی کسی را دوست دارید ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

وقتی کسی را دوست دارید ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 8:12 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

سرباز

موهام تراشیده شدن٬ازم خجالت نکشی

دارم میام ببینمت بااین لباس ارتشی

روزای سخت مون گذشت٬دو ساله که این روزامی خوام

توتک تک ثانیه هام٬بوی تومیده لحظه هام

چقدرشلوغه خونتون٬اون کیه می خنده باهات

چرااسمت رومیگه٬چه نسبتی داره باهات

اون کیه دست دادی باهاش٬حرف منو بهش نزن

چقدرعوض شدی گلم٬راستی چقدرمیایدبهم

دو ساله هرچی میگم ٬روپاکت سیگارمه

تورسفیدروسرت حکم طناب دارمه

الهی خوشبختت کنه ٬اون که رو بخت من نشست

اصلا مهم نیست واسه تو٬منابه زیرپاشکست

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 1:21 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

نگاه جانسوز(تقدیم به دوست گلم ترانه خانم)

گاهی دلم نمی خواست توراببینم٬اما تو درکنارم بودی ونفس هایت یخ روزهایم رابازمی کرد.

گاهی دلم نمی خواست تورابخوانم٬اماتویک ترانه زیبابرلبم زندگی می کردی.

من درکنارتوبودم بی آنکه شورونوایی داشته باشم٬بی آنکه بدانم توازخورشیدگرمتری٬بی آنکه بدانم تواز همه

شعرهایی که من ازبرکرده ام شنید نی تری.

من درکنارتوبودم امادریغا نمی دانستم کجاهستم.نمی دانستم ازآسمان وزمین چه می خواهم.

هرشب دردیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مراتادروازه های قیامت ببرد.من انگار منتظربودم که کسی بیاید

که قلبش زادگاه همه گلهاباشد.

وقتی به من نگاه می کردی چشمایم را می بستم.وقتی درجاده های خاطره غزل خواندی ایستادم و

خاموش ماندم.

مهربانانه آمدی ٬سنگ دلانه رفتم.ازشکفتن گفتی٬ازخزان سرودم.ناگهان مه همه جارافراگرفت

٬حرفهایم مرطوب شد وچشم هایت باابرهای مهاجررفتند.

شب آمدوچراغ ها نیامدند٬ظلمت آمدوچشمهایت نیامدند.شب دردلم چنان خیمه زد که انگار هزاران سال

 قصداقامت دارد.کاش نی هااز جدائی من وتوحکایت می کردند.

اکنون می خواهم دنیاپنجره ای شودومن ازقاب آن به افق نگاه کنم وآنقدردعابخوانم که توبانخستین خورشید

به خانه ام بیایی .اکنون دوست دارم باغ های زمین رادوربریزم٬آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم وتقدیم تو

کنم................................

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 3:4 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

عشق(تقدیم به همه دوستان گلم)

عاشقی بالاست تنهاحرف نیست

محتواعشق است حرف سردنیست

عشق ٬ تنهاعشق باقی هیچ نیست

هرکه جزء این گفت ٬تنهامدعی است.

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 3:4 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  | 

تک بیتی ها.

تو میگی نامه نوشتی نرسیده ازتو یک خط ونشون هیچگی ندیده

منم امروزواسه تو نامه نوشتم امااشکام همه رو نامه چکیده

ازتوای عشق دراین دل چه شررهادارم

یادگارازتوچه شب هاوسحرهادارم

برگ گل باآن لطافت آب ازگل می خورد

غصه دیوانه رایک مردعاقل می خورد

مردعاقل کی فریب مال دنیامی خورد

هرکه بانامرد نشیندعاقبت  پامی خورد

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 3:4 AM  توسط SAJAD SALAHIPOOR  |